evry thing دو شنبه 12 تير 1391برچسب:, :: 23:25 :: نويسنده : Mona
یک شخص سیاسی هنگامی که از درب منزل خارج شد، با یک اتومبیل شیطان با خنده جواب داد: "آن روز، روز تبلیغات بود... امروز دیگر تو رای داده ای"! دو شنبه 12 تير 1391برچسب:, :: 23:21 :: نويسنده : Mona
یه استاد داشتیم هر سری می آمد سر کلاس به دخترا تیکه می انداخت. یه بار دخترا تصمیم می گیرن با اولین تیکه ای که انداخت از کلاس برن بیرون. قضیه به گوش استاد می رسه. جلسه بعد یه کم دیر میاد سر کلاس، می گه از انقلاب داشتم می آمدم دیدم یه صف طولانی از دخترا تشکیل شده رفتم جلو پرسیدم چه خبره؟ گفتن دارن با کارت دانشجویی شوهر می دن! دخترا پا می شن برن بیرون، استاده می گه کجا می رید؟ وقتش تموم شد، تا ساعت 10 بود!
دو شنبه 12 تير 1391برچسب:دوست اصفهانی, مطلب طنز, داستان کوتاه طنز, داستان کوتاه خنده دار, مطلب خنده دار, :: 23:7 :: نويسنده : Mona
یکی از دوستان اصفهانی من پاسخ هیچ پرسشی را نمیدهد و در پاسخ هر پرسش شما، او پرسشی از شما دارد! مثال: وقتی از او آدرس یک خیاط را میپرسید...
و این گونست گفت و گوی ما... یک شنبه 11 تير 1391برچسب:, :: 22:49 :: نويسنده : Mona
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگها بحث مىکرد. معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیمالجثهاى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم. معلم گفت: اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟ دختر کوچک گفت: اونوقت شما ازش بپرسید یک شنبه 11 تير 1391برچسب:, :: 22:47 :: نويسنده : Mona
آقای پدر! در کمال احترام خواهشمندم اینقدر لب و لوچه ی غیر پاستوریزه ، و سار و سیبیل سیخ سیخی آهار نشدتون را به سر و صورت حساس من نمالید !
یک شنبه 11 تير 1391برچسب:مطلب طنز, مطلب آموزنده, مطلب آموزنده به دختران دم بخت, دختران دم بخت, :: 16:24 :: نويسنده : Mona
۱) یقه اولین خواستگار رو بچسبید كه شاید تنها شتر بخت شما باشه نظرات شما به بهتر شدن وبلاگ کمک میکنه اگه دوست داشتین می تونین تو این کار بهم کمک کنید. شنبه 10 تير 1391برچسب:, :: 22:30 :: نويسنده : Mona
کامپيوتر دختره يا پسر؟؟؟ این داستان رو دوستم (نویسنده اصلی و دوستش نامعلوم هستند) برام تعریف کرده و قسم میخورد که واقعیه: دوستم تعریف میکرد که یک شب موقع برگشتن از ده پدری تو شمال طرف اردبیل، جای این که از جاده اصلی بیاد، یاد باباش افتاده که می گفت: جاده قدیمی با صفا تره و از وسط جنگل رد میشه! من احمق حرف بابام رو باور کردم و پیچیدم تو خاکی، ٢٠ کیلومتر از جاده دور شده بودم که یهو ماشینم خاموش شد و هر کاری کردم روشن نمیشد. حتما از خوندنش لذت میبرید ادامه مطلب بزنید... ادامه مطلب ... آخرین مطالب
پيوندها
|
||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||||
![]() |